تبلیغات
موسیقی سنتی

موسیقی سنتی

رابرت شومن

درست ۱۵۰ سال از مرگ رابرت شومن می گذرد. از پایه گذاران و رواج دهندگان موسیقی رمانتیك در آلمان و اروپا. رابرت از هفت سالگی درس پیانو گرفت و در تلاش این بود كه از روی آثار باخ و دیگر استادان پیشین موسیقی، از چیره دست ترین پیانیست های زمان خود گردد. از آنجا كه پدرش در نوشتن رمان و ترجمه آثار كلاسیك انگلیسی دستی بلند داشت، فرزند را هم به نوشتن تشویق می كرد.
رابرت شعر می گفت و مقاله می نوشت، اما تمام وجودش همواره متوجه آموزش و آفرینش موسیقی بود. وقتی در ۱۶ سالگی پدر را از دست داد، مادرش با اینكه خود شمی قوی در موسیقی داشت، او را مجبور به خواندن درس های مدرسه و پس از آن تحصیل حقوق در دانشگاه لایپزیك كرد. به طوری كه خود او در خاطراتش نوشته، هرگز به كلاس های درس دانشگاه نرفت و همه وقتش را صرف ادبیات و موسیقی كرد.


لایپزیك در آن زمان دومین شهر بزرگ ایالت ساكسن آلمان بود. از سویی بنگاه های انتشاراتی بزرگی چون بروكهاس و ركلام و از سوی دیگر تالار بزرگ اركسترهای شهر، رابرت جوان را به سوی خود می كشاندند. در همین شهر بود كه او با شخصیتی روبه رو شد كه بزرگترین نقش را در زندگی اش بازی كرد. فریدریش ویك مربی و استاد موسیقی ای بود كه توانایی خود را در آموزش پیانو و آهنگسازی با بهترین نتیجه ها ثابت كرده بود. دختر استاد از كودكی از استعدادهای برجسته پیانو نوازی و آهنگسازی به شمار می رفت.


رابرت شومن پیش استاد رفت اما چون تا آن زمان به صورت حرفه ای نیاموخته و ننواخته بود، در آغاز كار استاد را ناامید ساخت. به جلسات درس مرتب نمی رفت و برای اجرای آثار پیشنهادی استاد و كارهای خود، شگردهای نامانوس پیشنهاد می كرد. ناراحتی وجدان در برابر مادر، او را بر آن داشت كه پس از یك سال اقامت در لایپزیك به مركز آلمان به شهر هایدلبرگ برود تا شاید تحصیل حقوق را در آنجا به جایی برساند.
اما در آنجا هم، شور و شوقش به موسیقی او را تنها به سوی استاد حقوقش تیبو كشانید كه پیوسته در خانه خود، كنسرت ترتیب می داد. همین استاد بود كه شومن را تشویق كرد به ایتالیا سفر كند. شومن در میلان با آثار روسینی آشنا شد اما به طور كلی، موسیقی آن سرزمین برایش آنقدرها جالب و جاذب نبود.


بیست ساله بود كه در سال ۱۸۳۰ عزمش را جزم كرد و به مادرش نامه نوشت كه می خواهد حقوق را كنار بگذارد و بهترین پیانونواز زمانه بشود. مادر با نگرانی از استادش فریدریش ویك خواست كه لااقل وظیفه آموزش فرزندش را به عهده بگیرد. این بود كه رابرت شومن به لایپزیك بازگشت و تا چندی در خانه ویك می زیست و می آموخت. اما چون در بعضی از انگشتانش ضعف حس می كرد، چیزی نظیر انگشتانه ساخت كه انگشتانش را در نواختن آثار تند و سخت، تقویت كند.


این انگشتانه ها، به جای كمك به رابرت شومن دست راستش را تا مدت ها از كار انداختند و هنرمند جوان دیگر هیچ گاه نتوانست به عنوان پیانیست عرض اندام كند. آیا این بدشانسی به قول آلمانی ها شانس در بدشانسی بود هرچه بود، شومن از آن پس یكسره به آفرینش آثار موسیقی و نوشتن نقد در این رشته پرداخت. زندگی در خانه استاد، او را با كلارا دختر ویك آشنا و آشناتر كرد. كلارا كه در آهنگسازی دست بلندی داشت، با بهترین پیانیست های آلمان آن زمان مانند نپوموك هماوردی می كرد.


آشنایی دو هنرمند با عشق و عشق آنها با وجود مخالفت صریح و خشن پدر كلارا به ازدواج این دو در سال ۱۸۴۰ انجامید. در این زمان رابرت شومن سی ساله و كلارا شومن ۲۱ساله بود. از آن پس، زندگی این دو به یكدیگر گره خورد. هرچند چنین نشد كه رابرت بسازد و كلارا بنوازد، بلكه هریك از نظر هنری راه خود را رفتند، ولی به اعتراف خود رابرت شومن پیوند آن دو باعث شد كه او بیشتر و بهتر بسازد و بیافریند.
۲۴سال بیشتر نداشت كه به همراهی استاد پیانواش ویك و چند هنرمند و نقاد دیگر، در برابر نشریه موسیقی كه در لایپزیك منتشر می شد، مجله ای بنیاد نهاد كه عنوانش را می شود با تازه های موسیقی ترجمه كرد. مطالب این مجله را اكثرا خودش می نوشت. نقدهای او راهگشای بسیاری از هنرمندان بعدی بود و از جمله اینكه بعدها هم او بود كه نابغه آهنگسازی یوهان برامس را به جهان هنر شناساند و توصیه كرد.


در زمینه آفرینش آثار موسیقی، شومن علاوه بر چهار سمفونی و آهنگ های مشهور و محبوبی كه بر روی سروده های شاعران سرشناسی چون فریدریش روكرت Rueckert و هاینریش هاینه ساخت، قطعه های فراوان و ارزنده ای دارد كه برای پیانو نوشت و تقریبا همه ماندگار و نزد اهل موسیقی شناخته شده اند.


در چیره دستی این هنرمند، همین بس كه یكی از آخرین آثارش با عنوان توكاتا یعنی ملموس، طوری ساخته شده كه نوازنده برای اجرای آن به انگشت وسط دست راست نیازی ندارد. این اثر، در عین اینكه از كیفیت بالایی برخوردار است، توسط خود رابرت شومن كه با دست راستش مشكل داشت، اغلب اجرا می شد. از آثار برجسته دیگر شومن قطعه های موسوم به صحنه های كودكانه است كه از دیدگاه یك كودك ۱۳ صحنه گوناگون مانند بازی، خواب و مشغولیات دیگر را با آهنگ ترسیم می كنند.


آثار او اغلب از شیوه های مكتب رمانتیسم پیروی می كنند یعنی كه بیشتر اندوه روان انسان را ترسیم می كنند. در دوره شومن بحث شدیدی میان موسیقیدانان درگرفته بود كه آیا یك اثر باید موسیقی مطلق یعنی هنر برای هنر باشد یا منظور و پیامی را دربرگیرد شومن خود از دسته دوم است و همیشه احساسات گوناگون انسان ها را با آهنگ های خود بیان می كند.
این هنرمند بزرگ، در تمام طول عمر كوتاه ۴۶ساله اش، با مشكلات روانی روبه رو بود. اغلب اوقات افسردگی به سراغش می آمد و او را از كار بازمی داشت. حتی سفر او در اواخر عمرش به شهر دوسلدورف در غرب آلمان و استقبال فراوان اهل هنر از او، نتوانست این دل نازك و روان بی تاب را تسلی دهد. كار به جایی رسید كه در سال ۱۸۵۴ او را برای همیشه به درمانگاه روانی بردند. دو سال بعد از این واقعه، رابرت شومن در ۲۹ ژوئیه ۱۸۵۶ در محله اندنیش در شهر بن یعنی همین جا كه هم اكنون صدای ما از آن پخش می شود، درگذشت
.

 



  • نظرات() 
  • پیتر ایلیچ چایکوفسکی

    چه سعادتی بالاتر از این که سال ها و دهه ها و سده ها در اندوه و شادی میلیون ها انسان سهیم باشی و آن ها تو را محرم پنهان ترین رازهای مکنون قلب خویش بشمارند؟ چه سعادتی بالاتر از این که با موسیقی خود قلب و روح میلیون ها انسان را تسخیر کنی، از شادی و روشنی مالامال سازی، و به آن ها آرامش و بهجت ببخشی؟ این وظیفه ای بود که تاریخ هنر بر عهدهیتر ایلیچ چایکوفسکی گذاشته بود و این سعادتی شیرین بود که سرنوشت نصیب او کرده بود.


    پیتر که او را در کودکی « پتیا» می نامیدند در سال ۱۸۴۰ میلادی در خانواده ای میان حال به دنیا آمد. پدرش « ایلیا پتروویچ» افسری نظامی و مهندش معدن بود و مردی با هوش و فرهنگی متوسط به شمار می رفت. او بسیار مهربان و ملایم و محترم بود و فرزندانش او را می پرستیدند. مادرش « الکساندرا» از خانواده فرانسویان مهاجری بود که در دوران انقلاب کبیر فرانسه به روسیه مهاجرت کرده بودند ، و زنی بالا بلند و خوش هیکل با چشمانی زیبا و درخشان بود. او زبان های آلمانی و فرانسه را به خوبی صحبت می کرد و با مهارت پیانو می نواخت و آوازی دلنشین داشت.


    پیتر سه برادر و دو خواهر داشت و به خصوص به خواهرش « ساشا» ( الکساندرا» که فرزند پس از او بود و دو سال از او کوچکتر بود عشقی بی پایان داشت. در منزل بزرگ آن ها که همیشه در آن رفت و آمد بود و از میهمان پر و خالی می شد، دو ابزار موسیقی جلب توجه می کرد: یکی پیانو بزرگی بود که در گوشه سالن پذیرایی قرار داشت و پیتر کوچولو به شدت شیفته و مجذوب آن بود و عاشق بی قرار آن که پشتش بنشیند و آزادانه با کلاویه های آن بازی کند و تقلید نوازندگی بزرگتر ها را در آورد و به خیال خود نغمات موزون و دلنشینی از آن بیرون بیاورد. دیگری یک جعبه موزیک بود که دسته آن را می چرخاندند و آهنگ هایی که بر آن ضبط شده بود نواخته می شد.


    جعبه موزیک آن ها نغمه هایی از موتسارت و روسینی و بلینی را پخش می کرد و از همین راه بود که پیوتر با موتسارت آشنا و عاشق او شد و از طریق همین عشق مجذوب و مفتون و مسحور موسیقی شد. عشق به موتسارت و موسیقی او که از دوران کودکی و با شنیدن نغمات موسیقی جعبه موزیک در جان پیتر کوچولو برافروخته شده بود تا پایان عمر در ذهن او شعله ور باقی ماند.
    مادرش نخستین معلم موسیقی او بود و نواختن پیانو و آهنگ هایی را که بلد بود به او آموخت. خاطره این آموزش نخستین و معلم مهربانش هرگز از یاد او نرفت از درخشان ترین خاطره های دوران کودکی او به شمار می رفت. سال ها بعد؛ در نامه ای به مادر مهربانش نوشت: « چند روزی است که مرتب آهنگ هزاردستان را می نوازم، که مرا به یاد گذشته می اندازد، و اندوه وجودم را فرا می گیرد. به یاد می آورم که شما آن را می نواختید و من کنارتان روی زمین نشسته بودم و زانوی شما را در آغوش گرفته بودم و بی صدا اشک می ریختم و در حالی که بغض گلویم را گرفته بود، با هم شعر آن را به آواز می خواندیم، و هر دو صمیمانه به آن عشق می ورزیدیم.


    در سال ۱۸۴۴ در حالی که پیتر تازه وارد پنج سالگی شده بود، دوشیزه فانی که دختر فرانسوی پراحساس و پر معلوماتی بود به عنوان معلمه برادر بزرگتر او « نیکلا» به خانه آن ها آمد و آموزش و پرورش «نیکلا» و «لیدیا»- دختر عموی پیتر- را بر عهده گرفت.
    در نخستین روز ورود او پیتر ۴ ساله از دوشبزه فانی خواهش کرد که در کلاس های درس او شرکت کند و دوشیزه فانی هم خواهش او را پذیرفت و به زودی پیتر خردسال و شیرین، سوگلی او شد و او نیز به ملکه بزرگ و الهه قلب پیتر کوچولو و مالک روح و جان این کودک نابغه و حساس تبدیل شد. ۴ سالی که پیوتر نزد دوشیزه فانی آموزش دید در تحول و تکامل روحی او بسیار موثر بود و پیتر از دوشیزه فانی عشق به ادبیات، هنر و فرهنگ را آموخت. در ۶ سالگی به برکت آموزش های دوشیزه فانی می توانست به خوبی پیانو بنوازد و کتاب های ادبی بخواند و به زبان های فرانسه و آلمانی خوب و روان صحبت کند. فانی به خصوصیت های استثنایی پیتر پی برده بود و او را تحت پرورش و نظارت قرار داده بود.


    پیتر بی نهایت ظریف و شکننده بود و دوشیزه فانی به او لقب «کوچولوی شکننده» داده بود. پیتر بسیار مهربان، با اراده، سخت کوش و مصمم بود. از دیگران تقلید نمی کرد و مبتکر و خلاق بود. گاهی تند و پرخاشجو می شد ولی خیلی زود آرام و ملایم می گشت. شادی اش به سرعت به اندوه و اشکش بشتاب به خنده تبدیل می شد.
    موسیقی بر او اثری شگفت انگیز داشت. تا چشم دیگران را دور می دید و فرصتی پیدا می کرد، به سرعت و با شور و التهاب خود را به پیانو می رساند و سرشار از احساس، آهنگی می نواخت.اگر مانع او می شدند با انگشتانش روی هر چیز که دم دستش بود ضرب می گرفت. یک بار روی شیشه شکسته ای ضرب گرفت و دستش را با لبه تیز شیشه بد جوری برید و زخمی کرد. هنگامی که پیانو می زد، عصبی و ملتهب می شد.
    شبی پس از نواختن پیانو سراسیمه و بی قرار به سوی اتاقش دوید. دوشیزه فانی که دورادور مراقبش بود دنبال او رفت و او را دید که در بستر نشسته و مثل سیلاب بهاری اشک می ریزد و هق هق می کند. او را در آغوش گرفت و در حالی که می بوسیدش و نوازشش می کرد، پرسید: « چی شده عزیزم؟ از چی ناراحتی؟»، پیتر هق هق کنان گفت: « موسیقی! موسیقی!» و سپس چند روزی از پیانو زدن خودداری می کرد و مرتب به دوشیزه فانی التماس می کرد: « نجاتم بدهید. از دست موسیقی نجاتم بدهید.» و به سر خود اشاره می کرد و می گفت: « اینجاست. راحتم نمی گذارد. التماس می کنم که نجاتم بدهید.»


    پیتر کوچولوی ما از همان کودکی به ادبیات علاقمند بود و از هفت سالگی شعر های کوتاهی به زبان فرانسه می سرود و تصمیم داشت کتابی در باره ژاندارک- این شخصیت محبوب او در تمام عمر- بنویسد.پیتر از هشت سالگی و پس از رفتن دوشیزه فانی، به یک بحران عصبی شدید دچار شد و دست به کارهای عجیب و غریب زد.


    بی دلیل اشک می ریخت. افسرده حال و بیمار بود. رنگ پریده و پژمرده می نمود، و به دوشیزه فانی نامه های عاشقانه می نوشت و او را « عزیز گم شده» خطاب می کرد. مادرش هم که در همان سال مجبور به سفری طولانی شده بود باعث شد که اندوه سنگینی دیگر بر اندوه عمیق پیتر افزوده شود. مادرش در نامه ای شکایت آمیز به دوشیزه فانی از پیوتر گله و شکایت می کرد و چنین می نوشت: « پتیا دیگر آن پتیای همیشگی نیست. دمدمی مزاج و بهانه گیر شده است. به هیچ چیز علاقه و دلبستگی نشان نمی دهد. من دیگر پتیا را درک نمیکنم. تنبل شده و هیچ کار مفیدی انجام نمی دهد. نمی دانم با او چه بکنم؟ گاه کارهایی می کند که اشکم را در می آورد. تقریباً همیشه اندوهگین و ملول است.


    تنها وقتی غمش را فراموش می کند که روبروی پیانو نشسته، چیزی می نوازد. ظاهراً موسیقی بزرگ ترین مایه تسلا و تسکین روح رنجور اوست.» در این روزهای سخت و بحرانی که قلب او مجروح و در هم شکسته بود، موسیقی و کتاب تنها مرهم های قلب افسرده او بودند. خودش در این باره به دوشیزه فانی چنین نوشته است: « تنها چیزی که مرا سرگرم می کند کتاب خواندن است. تازگی« شب نشینی» از گوگول را دو بار خوانده ام، اما فعلاً چیزی برای خواندن ندارم و نمی دانم از کجا « تلماک» یا « نامه های خانم سوینه» را پیدا کنم؟» توجه به این نکته جالب است که در زمان نوشتن این نامه پیتر ما بیشتر از ده سال نداشته است!


    پس از تولد برادران دو قلویش- مودست و آناتولی- حال روحی پیتر کم کم بهتر شد و این دو برادر- به خصوص مودست- تا آخر عمر بهترین دوست او و محرم پنهان ترین رازهای زندگی و روح او بودند. در دوازده سالگی او را در مدرسه حقوق ثبت نام کردند و به مدت دو سال پیتر نو جوان ما که در آستانه بلوغ بود، در این مدرسه تحصیل کرد و از دوری خانواده رنج برد و زجر کشید.


    مهم ترین شادی این سال ها را مادرش به او هدیه داد و شبی او را به تماشای اپرای « یک زندگی برای تزار» ساخته « گلینکا»- پدر موسیقی ملی روی- برد. دیدین این اپرا اثر بسیار عمیق و شگفتی بر روح و ذهن تشنه موسیقی پیتر کوچولو گذاشت و شاید این شب را بتوانیم، شب پایان کودکی پیتر و آغاز نوجوانی او به شمار بیاوریم.

    ( این متن با استفاده از کتاب « زندگی پر اضطراب چایکوفسکی» نوشته « هربرت ولتسوک» ترجمه « دکتر محمد مجلسی» نوشته شده است.)



  • نظرات() 
  • زندگی یانی

    یانی سال ها پیش با شهداد روحانی نیز همکاری تنگاتنگی داشت و از تجربیات او استفاده فراوان برد و با همکاری شهداد و با استفاده از دانش و تجربه او، یکی از زیباترین کنسرت هایش را در شهر آکروپلیس یونان و با رهبری شهداد روحانی اجرا نمود.یانی کریسومالیس در ۱۴ نوامبر سال ۱۹۵۴ (۲۳ آبان ۱۳۳۳ ) در شهر کالاماتای یونان به دنیا آمد و دوران کودکی و نوجوانی اش را در شهر زیبا و کوهستانی کالاماتا گذراند.
    در سن چهارده سالگی به رشته شنا علاقه مند شد و توانست رکوردی ملی در رشته شنا برای کشورش یونان به جا گذارد و تلاش گسترده ای برای رسیدن به رقابت های المپیک نمود.


    در سال ۱۹۷۲ میلادی (۱۳۵۱ شمسی) به آمریکا برای تحصیل در رشته مورد علاقه اش، روان شناسی در مشهور ترین دانشگاه روان شناسی دنیا یعنی مینسوتا رفت. پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه در یک گروه محلی راک در مینسوتا بنام کاملئون (Chameleon) به عنوان نوازنده کیبورد آغاز به کار کرد. پس از آن کسی نمی داند چه اتـفاقی برای یانی افتاد اما او اکنون صاحب استودیوی شخصی است و بیش از ۲۵ میلیون نسخه از آلبوم های وی در دنیا به فروش رفته است.
    او به موسیقی دانی مستـقـل با عقاید و تفکری منحصر به فرد تبدیل شد و به شهرت و محبوبیتی جهانی دست یافت و این در حالی بود که یانی حتی قادر به خواندن و نوشتن ساده ترین نت های موسیقی نیز نبود. ولی با تبحری خاص ساخته های خود را با روش مخصوص خود و رسم الخط ابدائی خود می نگارد. یانی قطعاتی کامل و زیبا دارد که کاملا ساخته خود اوست و در سبکی انحصاری اجرا شده است.


    اکثر آلبوم های یانی توسط شرکتهای virigin records و یا EMI تولید، تهیه و توزیع می شوند. یانی موسیقی های بی شماری برای برنامه های تلویزیونی و سینمایی ساخته و همچنین قطعات تبلیغاتی متعددی برای شرکت های تجارتی و بازرگانی خلق نموده است.
    او اوقاتش را بیشتر در لوس آنجلس و سیاتل آمریکا می گذراند و اکنون یک شهروند آمریکایی به شمار می رود. او مدت ها با خانم هنرمندی بنام لیندا ایوانز همکاری صمیمی داشت و در اوایل سال ۱۹۹۸ این ارتباط را پایان یافته اعلام کرد. این ارتباط ظاهراً یک همکاری دوستانه بوده است.


    یانی از اوایل سال ۱۹۹۸ تا ماه آوریل ۱۹۹۹ هیچ گونه فعالیت تولیدی کنسرت و توری را برگزار نکرد و به استراحت پرداخت. اما در سال ۲۰۰۰ یکی از بی نظیر ترین آلبوم های خودش را ارائه داد. جالب این است که تمام تنظیمات و تبدیلات موسیقی این آلبوم شخصاً و فقط توسط خود یانی در استدیوی شخصی خودش انجام شد !
    یانی تا به حال موسیقی به سبک مذهبی ارائه نکرده است چرا که همواره اعتقاد به خلق کارهایی جدید با تکیه به اندیشه های نو و جدید خود دارد. در قطعات Niki Nana و Aria موسیقی بر مبنای یک اپرای فرانسوی قدیمی متعلق به قرن نوزدهم میلادی بنام Lakme ساخته Leo Delibes می باشد و اشعاری که در این قطعات خوانده می شود اکثراً اصوات آهنگین بوده و فاقد معنای خاص می باشند و بر خلاف تصور، به زبان فرانسوی نمی باشند. به جز قسمت هایی محدود که به زبان انگلیسی هستند و در اشعار آلبوم ستایش ذکر شده اند.


    یانی آهنگی تبلیغاتی را با همکاری مالکوم مکلارن ساخته است که سابقاً با گروه Pistols همکاری می کرده است. این آهنگ تغییر یافته یک اپرا است که با افزودن یک ترانه تکمیل شده است. این آهنگ که «جرات آرزو» یا Dare to Dream نام دارد برای شرکت هواپیمایی بریتیش ایرلاینز ساخته شده است.
    یانی تمایلات مذهبی ندارد و مخالف کلیسای سنتی است. او معمولا خیلی به ندرت موسیقی گوش می دهد و به گفته خود او موسیقی را صرفاً از ایستگاه های رادیویی گوش می کند.
    خواننده مورد علاقه او Peter Gabriel است و اعتقاد دارد که در سال های اخیر به جز
    موسیقی محمد رسول الله، عیسی مسیح، دکتر ژیواگو، ایندرا گاندی و چند قطعه محدود دیگر، قطعه جالب توجهی نشنیده است.


    مادر و پدر یانی هر دو اهل یونان هستند. مادر وی فلیستا Felista پدرش سوتیری Sotiri نام دارند. یانی قطعه هایی را به نام مادرش ساخته است و علاقه خاصی به کشور خود و اماکن قدیمی دارد.
    سال ها پیش یانی با جازیست خود چارلی آدامز Charlie Adams آشنا شد و اولین کار خود را بنام «بیرون از سکوت» یا Out Of Silence در سال ۱۹۸۷ (۱۳۶۶ شمسی) به بازار عرضه کرد.
    یانی سال ها پیش با شهداد روحانی نیز همکاری تنگاتنگی داشت و از تجربیات او استفاده فراوان برد و با همکاری شهداد و با استفاده از دانش و تجربه او، یکی از زیباترین کنسرت هایش را در شهر آکروپلیس یونان و با رهبری شهداد روحانی اجرا نمود.


    یانی در سال ۲۰۰۳ آلبومی متفاوت و پر تنوع به نام Ethnicity روانه بازار کرد و احاطه و قدرت خودش را در انواع مختلف موسیقی به دنیا ثابت کرد.
    در این آلبوم یانی با استفاده از خواننده های جدید و البته زیاد نسبت به کارهای قبلی اش نوعی تفاوت آشکار از لحاظ موسیقی با شعر در آهنگ هایش ایجاد کرده و به سبک جدید و منحصر به فرد Talk Show روی آورده است. به عقیده کارشناسان موسیقی و طرفداران موسیقی، یانی در سال های اخیر نسبت به دهه نود افت داشته هر چند این افت نامحسوس است ولی تاثیر زیادی بر روی یکه تازی یانی در عرصه موسیقی New Age داشته است.
    البته خود یانی نام گذاری سبک New Age را بر روی آثار او از بد شانسی اش می داند و خودش نام Contemporary Instrumental Music (موسیقی هم عصر) را بیشتر می پسندد!



  • نظرات() 
  • نگاهی كوتاه به زندگی و آثار موتزارت

    ● نگاهی كوتاه به زندگی و آثار موتزارت
    موتسارت استعداد ذاتی خود را در كودكی بروز داد.وقتی كه ۵ ساله بود آهنگ می‌ساخت وزمانی كه تنها ۶ سالش بود به عنوان تك‌نواز دوم با واریا نزد امپراتور اطریش می‌نواخت.
    لئوپولد فكر كرد كه مناسب است استعداد خداداد فرزندش را به نمایش بگذارد پس در اواسط ۱۷۶۳ خانواده‌اش را در یك سفر به لندن و پاریس برد و در جاهای متعددی برنامه اجرا كرد.موتسارت شنوندگانش را با مهارت‌های نوازندگی خود شگفت‌‌زده می‌كرد.او برای خانواده‌ی سلطنتی انگلیس و فرانسه نوازندگی كرد-اولین سمفونی‌ها و قطعاتش را هم در آن‌جا نوشت- خانواده‌اش كمی بعد از ۱۷۶۶ به خانه برگشتند،یعنی ۶ماه قبل از آن‌كه دوباره به وین بروند-آنها امیدوار بودند موتسارت اپرایی را كه نوشته در آنجا اجرا كند اما بدلیل بعضی دسیسه‌ها این امر صورت نگرفت.


    او و خانواده‌اش سال ۱۷۶۹ را در سالزبورگ گذراندند.در۷۳-۱۷۷۰سه بار به ایتالیا سفر كردند كه در آن هنگام موتسارت ۲ اپرا و یك سونات برای اجرا در میلان نوشت.ضمناً در این هنگام او با سبك ایتالیائی موسیقی آشنا شد، در تابستان ۱۷۷۳ دفعات بیشتری به وین رفت و بیشتر برای آنكه شاید منصبی به دست آورد.در آنجا موتسارت یك رشته كوآرتت و در بازگشت یك هم تعدادی سمفونی نوشت.این سمفونی‌ها شامل۲تا از اولین سمفونی‌هایش شماره۲۵درG مینور و۲۹درA قسمتی از ابتدای اپرایش بنام La Finta giardiniera بود كه در اوایل ۱۷۷۵ نوشت.در دوره سالهای ۱۷۷۷ تا ۱۷۷۴ در سالزبورگ زندگی كرد، در جایی كه به عنوان رهبر اركستر در گروه پرنس آرك بی‌شاپ Archbishop مشغول به كار بود.در این سالها كارهایش شامل: مس‌ها، سنفونی‌ها، تمامی كنسرت‌های ویولون‌وی، ۶ سونات در پیانو، تعداد زیادی سرناد و اولین كنسرت بزرگ پیانوی خود را به نام ۲۷۱K در ۱۷۷۷.


    موتسارت دید فرصت‌های فرزندش به عنوان آهنگسازی با استعداد بسیار زیاد دارد در سالزبورگ از بین می‌رود.نتیجه گرفت كه برای وولفگانگ در جای دیگری شغلی بیابد، او با مادرش به مونیخ و مانهایم رفت اما هیچ شغلی بدست نیاورد.(گفته می‌شود بیشتر از ۶ ماه در مانهایم ماند و آهنگ‌هایی برای فلوت و پیانو نوشت و ضمناً در همین موقع عاشق آلوئیزا وبر شد)
    پدرش او را به پاریس فرستاد، در آنجا مقداری موفقیت بدست آورد، خصوصاً با سمفونی پاریس شماره ۳۱ كه مخصوصاً برای ذائقه محلی آنجا ساخته شده بود، اما آینده كار در پاریس مناسب نبود و لئوپولد به او گفت كه بازگردد چرا كه در شهر خودش شغل بهتری برایش پیدا كرده بود-او با تأخیر و به تنهایی به خانه بازگشت مادرش در پاریس مرده بود-.


    سالهای ۸۰-۱۷۷۹ در سالزبورگ سپری شد در كلیسای جامع شهر در گروه موسیقی می‌نواخت و آهنگهای مهمی می‌ساخت، سنفونی‌ها، كنسرتها، سرنادها، موسیقی‌های دراماتیك.اما اپرا همچنان در مركز آمالش باقی ماند و فرصتی پیش آمد تا برای شهر مونیخ اپرایی بسازد.او به مونیخ رفت تا در اواخر ۱۷۸۰ اپرا را بنویسد.در این زمان مكاتباتش با لئوپولد حاوی اطلاعات بسیار گرانبهایی از رویكرد او به درام موسیقیایی است.كارش به نام(Idomeneo )یك موفقیت بود.در آن موتسارت به شكل‌های خارق‌العاده‌ای احساسات قهرمانانه، با یك غنای بسیار هنری را شرح می‌دهد.


    پس از آن موتسارت از مونیخ به وین دعوت شد، جائی ‌كه گروه سالزبورگ در خدمت امپراتور جدیدی بود او از سال ۱۷۸۷ یك فراماسون بود ولی آموزشهای ماسون‌ها هیچ‌گونه اثری بر تفكراتش نگذاشت و موتسارت تا آخرین سالهای عمرش در سبك خود باقی ماند موفقیت‌های وی سبب شد كه او خود را در انبوهی از نوكران و آشپزان ببیند.زمانیكه كارفرمایش پرنس اجازه ساختن آهنگ درباره‌ی موضوعاتی كه مورد علاقه‌اش بود را به وی نداد رنجش او از پرنس آغاز شد تا جائیكه از كارش اخراج گردید.موتسارت درخواست شغلی در گروه امپریال وین كرد ولی بیشتر دلش می‌خواست كارهای آزادانه‌تری انجام دهد.


    در سالهای بعد زندگیش را به وسیله تدریس موسیقی، چاپ آثارش یا نواختن برای عموم و یا در خانه‌های مشتری‌های دائمی خود اداره می‌كرد.
    در سال ۱۷۸۷ شغل كوچكی به عنوان رهبر گروه موسیقی بدست آورد كه از آن حقوق كافی عایدش می‌شود ولی از نوشتن آهنگ‌های رقص برای گروههای باله چیزی بدستش نمی‌آمد.براساس عرف موزیسین‌های دوره خودش، درآمد خوبی داشت، از كالسكه‌ی شخصی استفاده می‌كرد و نوكر خصوصی داشت، بدلیل ولخرجی‌های زیاد وی از نظر مالی به مشكلات متعددی دچار شد.در سال ۱۷۸۲ با كنستانس وبر خواهر كوچكتر آلوئیزا ازدواج كرد.


    در اولین سالهای زندگی خود در وین موتسارت به وسیله‌ی نوشتن سوناتهایی برای پیانو و تعدادی سونات برای ویلون و نواختن پیانو برای خود اعتباری كسب كرد.
    در سال ۱۷۸۲ اپرایی بنام Die EntFuhvung aus dem Sevial اجرا كرد.یك آواز آلمانی كه به علت طولانی بودن موسیقی آن ،از حد معمول خارج شده بود امپراطور هانس ژوزف دوم مشهورترین تماشاگرش بود كه گفت :«موتسارت عزیزم نتهای زیادی داشت». كار موفقیت‌آمیز بود ولی به ازای آن چیزی به وی پرداخت نشد.در این سالها او ۶ رشته كوآرتت نوشت كه او را استاد این فن كرد.هایدن می‌گوید آنها برجسته هستند نه فقط بدلیل تنوع بیان آنها بلكه بدلیل پیچیدگی متن‌هایشان.


    هایدن به پدر موتسارت گفت كه موتسارت بزرگترین آهنگسازی است كه من دیده یا شنیده‌ام، او با ذوق است و از آن بالاتر بزرگترین دانشمند آهنگسازی است.
    در سال ۱۷۸۲ موتسارت كنسرت پیانوی نوشت كه در آن هم تكنواز و هم آهنگساز بود.قبل از پایان سال ۱۷۸۶ و از اوایل سال ۱۷۸۴ در نهایت پركاری بود و حدود ۱۵ آهنگ دیگر نوشت.آن آهنگ‌ها از بزرگترین ساخته‌های وی در سبك استادانه‌اش برای تركیب پیانو و اركستر بود.این آهنگ‌ها معجونی بود از درخشندگی آهنگسازی و رشد سنفونیك.
    از سال ۱۷۸۹ اولین اپرای كمدی خود از سه‌گانه‌ی اپراهای كمدی خود را به نام Lenozze di Figavo در این اپرا و در Don Giovanni (ارائه شده در ۱۷۸۷ در پراگ)موتسارت تعاملی از مسائل اجتماعی و هویت جنسی را در قالب شخصیتهای انسانی خلق كرد كه مجدداً در سایر كمدی‌های هنری سكسی خود به نام Cosi Fan Tutte بكار برده است.او باقیمانده‌ی عمرش را در وین گذراند.موتسارت مسافرت‌های زیادی در این مدت انجام داده بود، سالزبورگ ۱۷۸۳ برای ملاقات همسر و خانواده‌اش، ۳ بار به پراگ برا ی كنسرت‌های اپرا، به برلین سال ۱۷۸۹ جائی كه امیدوار بود منصبی بدست آورد، به فرانكفورت ۱۷۹۰ برای نوازندگی در جشن تاجگذاری.


    آخرین سفر او به پراگ برای مقدمه‌ی La Clemenza ditito در سال ۱۷۹۱ بود.این یك اپرای سنگین سنتی برای جشن تاجگذاری بود ولی موتسارت در آن از لطافت و شوخ‌طبعی خاصی از شخصیت‌های اجتماعی اپرا استفاده كرده است.
    كارهای سازی او در این سالها شامل سوناتهای پیانو، سه رشته كوآرتت كه برای پادشاه پروس نوشته است، تعدادی كوئینتت كه شامل یكی از عمیق‌ترین آثار او است.(K-۵۱۶ در G مینور) و یكی از اشرافی‌ترین قطعاتش K-۵۱۵ درC و آخرین سنفونی چهارگانه‌اش بنام(D۳۸)كه در سال ۱۷۸۶ در پراگ نوشته شد.سایر آثار وی در سال ۱۷۸۸ عبارتند از: قطعه‌ی شماره‌ی ۳۹ در E-Flate، اثر تراژیك او بنام شماره‌ی ۴۰ درG مینور، و بزرگترین قطعه‌اش برای لژ ماسونیك‌ها(او از سال ۱۷۸۷ یك فراماسون بود ولی آموزشهای ماسون‌ها هیچ‌گونه اثری بر تفكراتش نگذاشت و موتسارت تا آخرین سالهای عمرش در سبك خود باقی ماند)
    موتسارت بعلت یك بیماری همراه با تب، مرد و این بیماری مسلماً مصمومیت نبوده است.
    موتسارت ركوئیم خود را كه عظیم‌ترین كار وی در موسیقی كلیسائی است را به دلیل بیماریش نیمه‌تمام رها كرد.ركوئیم درC مینور مس سال ۱۷۸۳موتسارت در حومه‌ی شهر وین با حداقل تشریفات و در یك گور گمنام بخاك سپرده شد.



  • نظرات() 



  • تدریس خصوصی سنتور
    علاقمندان جهت اطلاع بیشتر با شماره ی زیر تماس حاصل نمایند:
    09356661356

    امین حسن پور


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :